غزلی جدید
نویسنده : روح الله رجبی - ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۱ دی ۱۳٩٢
 

بعداز مدتها غزلهای کوتاه و نا تمام این هم یک غزل جدید دریک حال و هوای جدید:
دردلم هی می نشیند هی به هر جا می پرد
عشق مثل کودکی پایین و بالا می پرد
نیمه شب یکباره بر می خیزد از یک خواب بد
از صدای گریه ی او خواب بابا می پرد
قهر با من می کند مانند خورشید غروب
رنگ آبی از رخ هفتاد دریا می پرد
عشق مثل دختری دیوانه و شاعر، فقط
با دل یک آدم تنهای تنها می پرد
شب خودش را در دل آغوش ما جا می کند
صبح با خمیازه ای هم از لب ما می پرد
می نشیند در قطاری رهسپار دوردست...
بین راه از شیشه ی کوپه به صحرا می پرد
با غزالان می دود سوی مزار او، مگر
از تن مجنون عاشق ، عطر لیلا می پرد؟


 
 
 
نویسنده : روح الله رجبی - ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ٢٠ مهر ۱۳۸٩
 

نمی دانم پس از اینهمه مدت چرا به فکر بروز کردن افتادم واصلا حوصله فلسفه بافی هم ندارم که چنین و چنان .در این 5 سال اتفاقهای زیادی در زندگی من افتاده وشاید من دیگری در وجودم ظهور کرده است.دوست دارم در شکلهای دیگری از شعر باشم .آنقدردوراز دسترس نباشم که برای توضیح خودم هزارحاشیه بنویسم وآنقدر هم در دسترس نباشم که هزارراه برای نبودنم بیایم. باز هم فلسفه بافی شد.پس ولش کن .چند رباعی در شکل طنز ونیمه طنز:

 

آیینه شعر رامنقش کردم

اذهان عموم را مشوش کردم

آنقدر به زور شعر گفتم دیشب

در حلقه رندان شما غش کردم

--------------------------

انگشت به سنگ قبر لمسی بزنم

صدبار..ولی اگرنشد سی بزنم

مرگ من بیچاره کدامین روز است

فالی با سررسید شمسی بزنم

----------------------------

از شعرنگفتنم علل دارم من

با طنز نویس قصد کل دارم من

با آخرتی شبیه دنیای یزید

تصمیم به ارشاد ملل دارم من

-------------------------

یک برگه به روی جلوبندی کافیست

دردست بگیری وبخندی کافیست

مانند پلیسها شده این دنیا

یک لحظه کمربند نبندی کافیست

--------------------------

درجدیتی به نام طنزافتادم

برگستره هزاررمز افتادم

آنقدر که لوبیای روسی خوردم

سی سال گذشت ... درنطنزافتادم

------------------------------

ازخنده بی خنده شماراکشتم

با حرکتی از دنده شماراکشتم

باشد که مسافران!شهادت بدهید

درپیش خدا بنده شمارا کشتم

 


 
 
 
نویسنده : روح الله رجبی - ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱٠ مهر ۱۳۸۳
 

                                                     دوستان ارجمندم سلام.

باور کنید شرمنده ام از اینکه به بنده اینهمه لطف داشته اید و من نتوانسته ام آنطور که باید و شاید درخدمتتان باشم. می خواستم در حال و هوای تازه ودریک  شکل و شمایل جدید از همه نظر بروز باشم که هیچ میسر نشد. در این مجال کوتاه برای آنکه بیشتر شرمنده نباشم غزلی  تقدیمتان می کنم. باشد که در بروز رسانی های بعدی از همه نظر سرزنده تر باشد. البته یک غزل از خودم وغزل دیگراز دوست شاعرم رضا قنبری  که علاوه بر اینکه شاعر خوبی است مشوق سه پیچی هم در بروز کردن این وبلاگ است. از نظرات دوستان استفاده خواهيم کرد.  

 

 


پس از دو روز نامه ای به دست من رسيد

چنين نوشته بود:وقت آمدن رسيد

نه! ادکلن برای آن کتِ نداشته

نه! باورم نمي شود، که واقعاً رسيد؟

پس از دو روز...عينک سياه يک شنل

پياده شد درون ايستگاه...زن رسيد

و کوپه های شرمگين دست را تکان...

قطار رفت...دست زن به دست من رسيد

بگو سلام!چشم های بی مضايقه!

بیا جلو،نترس،اينکه ظاهراً رسيد

زمان جنگ نا جهانيِ من و تو...نه!

بيا جلو که آن نبرد تن به تن رسيد

فضاي منتشر شده درون ايستگاه

به بوسه های تلخ مزه و لجن رسيد

و بستري که انجماد را دهان گشود

به گرميِ دو سيب سرخ،دو بدن رسيد

وبعد،مرد نقطه.زن ادامه...متن گيج...

قطار رفت تا به مرز گم شدن رسيد

پس از دو...روزنامه اي به دست او رسيد

ومرد ديگری به داربه کفن رسيد

روح الله رجبی

يک مرد روبرويم، يکباره نقش بست

يک مرد عينکي که شبيه خود من است

 

با يک نگاه ملتمسانه سلام کرد

بيرون شد از دو جيب کتش گرميِ دو دست

 

او پشت چشم های سياهش کبود بود

او پشت چشم های سياهش پر از شکست...

 

گفتم سلام.گفت که آيا شما مرا...؟

بالای سنگ هفتم بازی ما نشست

 

هرکس که مي گذشت به ما خرده مي گرفت

:[بازی هشت سنگ؟!عجب...بچه های مست]

 

از روی اعتراض صدايي بلند شد

:[تقصير مرد عينکيه...] و صدا نشست

 

و يک صدا[ش ِ شش ش ِ ش ِ شش شيشه بود؟!] نه!

آن مرد عينکي که خودش را زد و شکست

 

رضا قنبری

 


 
 
 
نویسنده : روح الله رجبی - ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز ٢٩ اسفند ۱۳۸٢
 

                ايام را مبارک باد از شما ! مبارک شماييد ! ايام مي آيند تا به شما مبارک شوند.

(شمس تبريزي)

 

تا چشمتو باز مي کني  مي‌بيني 365 روز از زندگيت گذشته البته اگه سال کبيسه نباشه. به خودت مي‌يآي  .هي غصه مي‌خوري که داره عمرت مي‌ره. داري پير مي‌شي .داري يک قدم به مرگ نزديکتر مي‌شي. ولي دوستان! مي‌خوام بگم که بخواهيم نخواهيم اين روزا ميگذره و اين عمره ميره.. 10 تا عيد 20 تا عيد … و معلوم نيست چند تا عيد. ولي بهتر نيست که يه جوري اين روزا رو بگذرونيم که ديگه حسرت نخوريم چرا عمرمونو هدر داديم. خيلي بهتره .

 من هم عيد باستاني نوروز را به همه دوستان تبريک  ميگويم و سال خوب و پر موفقيتي را براي دوستان آرزو ميکنم.دو غزل به پيشگاهتان تقديم مي نمايم.خط سومي باشيد.


ليلا !بنويس اينکه حالت خوب است؟

بنويس که پاسخ سوالت : خوب است

بايد که بهشت را دوباره بدهم

حالا که چنين سيب خيالت خوب است

ليلا ! دو محال روي صورت داري

وقتي برسم به دو محالت خوب است

دف در قفس دلت بما ند ؟ نه نه!

تصوير ططن طن طن بالت خوب است

مفعول مفاعلن فعولن  فع لن

مفعول مفاعلن فعولت خوب است

امشب نگران چقدر هستم لطفا

ليلا !بنويس اينکه حالت خوب است

*بيت پنجم را زياد جدي نگيريد.

 

تقديم به جانسپار 19 فروردين 1330

حالا که مي‌بينم آن مرد عمدا مرد

مردي که بي‌زن ماند مردي که بي‌زن مرد

يکباره و ناگاه در چهلم هر ماه

در مهر آبان دي خرداد بهمن مرد

اخبار مي‌گويد :در گوشه دنجي

در حومه پاريس در شرق لندن مرد

يا کنج ميخانه همراه پيمانه

زيبا و شهرآشوب مست و مطنطن مرد

فعلن تمام او حسن ختام او

با عشق فعلن زيست با عشق فعلن مرد

ديوارهاي شهر مشکي نمي پوشند

در سوگ مردي که از ترس مردن مرد


 
 
 
نویسنده : روح الله رجبی - ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱٦ اسفند ۱۳۸٢
 

آن خطّاط سه گونه خط نوشتي

يكي او خود خواندي، لاغير

يكي را ، هم خود او خواندي، هم غير

يكي ، نه او خواندي، نه غير او

آن خطّ سوّم منم

« شمس تبريزي »

******************************************

« او »

به نفس هاي گرمتان سلام مي‌كنم. به چشمهاي سبز دريايي‌تان. به سرزمين‌هاي ناشناختة وجودتان . به شما كه خطّ سوّميد. به شما كه ناخوانده مانده‌ايد. من هم يكي از شمايم. دستنوشته‌اي ناخوانا. آمده‌ام كه همديگر را بخوانيم.

وبلاگم شاعرانه خواهد بود، چون كه شاعرم.شعر مي‌گويم. داستان مي‌نويسم و زندگي مي‌كنم. اهل كشفم . بي‌مجادله خوابم نمي‌برد و تفكر بهترين قرص خواب‌آورم است.

كمتر حرف مي‌زنم ، چون به ايجاز سخت پايبندم. « زمين نمي‌چرخد » از غزلهاي سال 78ام را تقديمتان مي‌كنم.باشد كه سينة مجنوني‌تان بي ليلا نباشد. دوستتان دارم.

دوباره شب شدو شبها زمين نمي‌چرخد

هميشه گفته‌ام اينرا : زمين نمي‌چرخد

هزار ساعت ازين شب گذشته و خورشيد

طلوع مي‌كند امّا زمين نمي چرخد

هميشه چرخشمان با زمين برابر بود

چه‌شد كه همقدم ما زمين نمي‌چرخد؟

زمين بچرخ! فقط لحظه‌اي كه اين مجنون

دو گام مانده به ليلا زمين نمي‌چرخد

در انتظار مداري پراز ستاره نباش

درين زمانه كه حتي زمين نمي‌چرخد


 
 
 
نویسنده : روح الله رجبی - ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳ اسفند ۱۳۸٢
 
سلام دوستان . تازه امده ام و هنوز نفس نفس می زنم .با من باشيد تا در بروز رسانی های اينده سر حال تر باشم.